چقدر شبیه آن گربه ای هستم
که بنا به عادت ازین سوی خیابان به آن سوی آن میرود
ولی چرخ اتومبیل هایی که هر روز سریعتر میدوند
مجالی برای نفس کشیدنش نمی گذارند
...
اشکال کار او این است که نمیفهمد
چقدر همه عجله دارند
چقدر شبیه آن گربه ای هستم
که بنا به عادت ازین سوی خیابان به آن سوی آن میرود
ولی چرخ اتومبیل هایی که هر روز سریعتر میدوند
مجالی برای نفس کشیدنش نمی گذارند
...
اشکال کار او این است که نمیفهمد
چقدر همه عجله دارند
من برنداشته بودم
ولی ، می آمدم پشت شیشه در کلاس منتظر . . .
...
هیچ جلسه ای را نیامدی
ولی آخر ترم
کل سه شنبه ها را
استاد
حاضر زد برای من ...
در یک کلمه فیلم فوق العاده است ، حتی کسایی که اصلا به معنویت علاقه ندارند را درگیر میکند ، فیلم اقتباسی آزاد از فرانی و زویی سلینجر مرحوم می باشد .
فیلم به نظر من ساخته شده که دو بار ببینید ! صحنه های ابتدایی که برای مثال صورت پری کثیف میشود و او با ناراحتی کثیفی ظاهری را پاک میکند ، نشان میدهد که چقدر پری برای عارف شدن عجله دارد و هنوز در بند ظاهر است .
فیلم ازین دست ریزه کاری ها خیلی دارد ، چیزی که مایه تعجب میشود یکی بازی یکدست بی نقص و تاثیر گذار علی مصفاست یکی هم اینکه مهرجویی روشنفکر چطور انقدر ، روان فضای خانواده ای اهل سلوک را به تصویر کشیده ؟
جواب را در یکی از مصاحبه هایش پیدا کردم که گفته بود ، از ۷ سالگی تا آخر نوجوانی تحت تاثیر مادربزرگش لحظه ای از نماز و روزه غافل نبوده و ... شاید.
در هر صورت دست مهرجویی درد نکند .
و یک سوال: اگر کسی هست که لیلا و پری را دیده باشد و خاطرش هست هنوز ، نقش شریفی نیا در لیلا که دایی بود ، با پری که استاد بود ارتباطی ندارند؟ یا شاید ادامه ای منطقی ؟

غذایت را نیمه کاره رها میکنی ،
دست در کیفت میکنی و کادویی که احتمالا برای تولدت خریده بودم را
در میاوری
و به سمتم پرت میکنی ...
سرم داد میزنی و میگویی :
دیگر تحمل دیدنم را نداری
ساعت حدود ۱ نیمه شب است
که در را محکم میبندی
و من که در کاناپه توی حال فرو رفته ام را ترک میکنی ...
غذا روی میز است ...
بغض در گلویم ...
تلوزیون را روشن میکنم
خوابم می برد ...
صبح ساعت ۷ بیدار میشوم
نمی دانم چرا انگار سبک تر از همیشه ام ،
سعی میکنم گاز را روشن کنم
نمی شود.
در قوطی چای باز نمی شود.
در کمد لباس هایم هم انگار قفل است.
به سمت یخچال میروم
او هم درین نا فرمانی مدنی شریک شده است
باز نمی شود ...
تلوزیون از دیشب روشن مانده
موقع اخبار است ...
گوش هایم را تیز میکنم
مجری دست پاچه از روی کاغذی که همان لحظه به او داده اند
می خواند .
مجری شمرده شمرده خبر مردن کسی را اعلام می کند
زیر نویس را میخوانم
اسم خودم است که سریع رد میشود ...
مجری تصریح می کند:
دیشب حوالی ساعت ۱ نیمه شب
مرده ام
بر اثر سکته
احتمالا ...

این فیلم ها همون هایی اند که هر کسی میتونه ۳ ، ۴ نمونه ازشون مثال بزنه و و میشه بعد از ۳، ۴ بار دیدن باز هم ازشون لذت برد .
زندگی دیگران فیلم اسکار گرفته برای بهترین فیلم خارجی زبان ۲۰۰۶ یکی ازین فیلم هاست ، کارگردان فیلم ، در کمال تعجب هیچ سابقه دیگه ای قبل ازین فیلم نداره، معنیش اینه که فلورین هنکل ون دونرسمارک با اولین فیلم خودش اسکار گرفته !
اگر می خواین فیلم رو ببینین ادامه مطلب رو نخونین
ولی با دونستن داستان به نظر من چیزی از جذابیت فیلم کم نمیشه ...
فیلم قصه باور پذیری رو از آلمان شرقی روایت میکنه ...
گئورگ درایمن یه نمایشنامه نویس و کارگردانه که به همراه بقیه دوستانش و همسر بازیگرش حلقه ای از روشنفکران منتقد حکومت رو تشکیل میدند که از طرف حکومت برای اجرا و نویسندگی شدیدا تحت فشارند ، اشتازی ( پلیس مخفی آلمان شرقی) یکی از اساتید کاربلد اطلاعاتی رو استخدام میکنه تا زندگی درایمن رو زیر ذره بین ببره ، معرفی این استاد که در قامت یک مامور مخفیه خودش یکی از قسمتای به یاد موندنیه فیلمه اونجایی که این استاد چه جوری با بی خوابی دادن به متهم ها ازشون اعتراف میگره و برای شاگرد احساساتیش نمره منفی میگذاره ...
نهایتا کار این استاد به جایی میرسه که صبح تا شب باید مکالمات درایمن رو استراق سمع کنه ، این گوش دادن ها همانا و تاثیر گرفتن از درایمن و دوستای روشنفکرش همون ، استاد با سابقه و معتقد به سوسیالیسم و آلمان شرقی یواشکی به خونه درایمن میره و کتابای اونو میدزده که بخونه و لذت ببره!
در همین اثنی آلبرت جرسکا دوست درایمن که مرشد و مرادشه به خاطر فشار های حکومت مثل پنج سال ممنوع الکاری و ... خودکشی میکنه ، درایمن که تا اینجای داستان سعی میکرده با حکومت خودشو در نندازه ، شروع به نوشتن مقاله ای راجع به آمار منتشر نشده خودکشی در آلمان شرقی میکنه ، در کمال ناباوری مامور مخفی به جای این که گذارش بده به ارشدش ، لاپوشونی میکنه و درایمن رو از مهلکه نجات میده ...!
بماند که چه اتفاق های دیگه در آخر فیلم میوفته ، که گریه کردن و پشت اون خندیدن برای بیننده یه واکنش طبیعی به حساب میاد ...
اولین بار که فیلم رو تو مغازه ای که ازش فیلم میگرفتم دیدم به نظرم فیلم خوبی نیومد ، فروشنده که رفاقتی با هم داشتیم اصرار کرد فیلم رو ببرم ، میگفت محسن صفایی فراهانی این فیلمو ازش گرفته و بارها دیده ...
فیلم رو که دیدم به حرف فروشنده ایمان آوردم ولی حیف که بودن همچین مغازه هایی خلاف مصلحته و باید بسته بشه ...!
حکایت ما و این فیلم ، حکایت زندگی کردن زیر پرچم حکومت های توتالیتریه که سعی میکنن بهشت رو برای مردمشون به ارمغان بیارن ولی به گفته کارل پوپر به جز جهنم هیچ چیزی دیگه ای برای مردمشون نمی سازن ...

دست هایش مردی ۳۰ ساله ...
چشم هایش پر از پسر بچه می شد
با دیدن دخترش که آرام گوشه ای نشسته
دست هایش پر از پینه ...
هر روز بعد از کار ، خسته ، خسته ، خسته ...
راضیه را میگویم
پرستار مخصوص پدر بزرگی بازنشسته ...

گذاشت دم در . . .
فردا صبح ، قبل از سپیده دم
بیست سالگی از من جدا خواهد شد ...

شده بودی کودک
می گزیدم لب
می پراندی سنگ
به خیالت یکبار
اما نه ، بشمار :
یک ، دو ، سه ... هفت بار طول کشید
سنگ تلخ کلماتت سینه ام را بشکافد ...
سال ها می گذرد
من همان دریا و تو همان کودک شاد
برگرد ، یک بار دگر سنگ بیار
سنگ بزن ...
من همانقدر که دلم زخمی از کلمات پر از طعن تو است
دلم تنگ تو است ...
